شنبه25خرداد92

سلام گل من. امروز صبح موقع گذاشتنت تو صندلی ماشین بیدار شدی و طبق معمول نخواستی بری توش بشینی. بغلم بودی تا اداره بابا. و با اینکه خوابت می اومد نخواستی تو صندلیت بشینی و تو صندلی جلو با گردن کج خوابیدی. موقع رسیدن به مهد هم همش بد اخلاقی می کردی و خلاصه کلی اعصابم خورد شد و با بی حالی تمام اومدم اداره.
دیشب هم به فضل بدخوابی شما نه من و نه بابا درست نخوابیدیم. دیروز تولد صبا بود و رفتیم خونه باباجون اینا. نمیدونی چقدر شما و آوین شیطونی کردید. دیگه هنگ کرده بودم و نمیدونستم باهات چکار کنم
برای اولین بار هم دست آوین رو گاز گرفتی. بعد آشتی می کردید و با هم بازی می کردید و فرهام رو تحویل نمی گرفتید و بازیش نمیدادید. خلاصه برنامه ای بود برای خودش. ولی واقعاً دیگه خسته شدم. همیشه همین طوریه روزی که در هیجانی شبش ما باید بی خوابی بکشیم. نمیدونم چه کار کنم.دلم می خواد چند روز برای خودم باشم و استراحت کنم. انشاالله زودتر بزرگ و عاقل بشی و ما کمی به آرامش برسیم.
![]()



شنبه25خرداد92
